آلزايمر دوست داشتني
آلزايمر دوست داشتني
وقتي از در وارد شد، مريم چشمانش را بست تا صداي گامهاي او را بشنود، درست مثل روزهاي كودكي. جاي شكرش باقي است كه هنوز صداي قدمهايش همانقدر محكم و مقتدر است كه صداي نفسهايش گرم و پر اعتماد. هنوز هم با چشمان بسته ميتوان فهميد كه او وارد خانه شده است.
شاهين پشت سر او وارد شد. از صورتش معلوم بود كه اين بار هم خوشخبر نيست. مريم نميخواست بپرسد كه دكتر چه گفته. اصلا اين حرفها و آزمايشها برايش مهم نبود؛ اما از صداي پچپچ شاهين و مادر فهميد كه گويا روزهاي سختي در پيش است.
باورش براي مريم غيرممكن بود. از وقتي به ياد ميآورد، پدر زودتر از بقيه اهل خانه به سر كار ميرفت و ديرتر از بقيه برميگشت. آنقدر كه او گمان ميكرد نبودن و نديدن پدر برايش عادي است. در روزهاي نوجواني هميشه آرزو داشت يك بار فقط يكبار پدر در اتاق او را بزند و مثل سريالهاي تلويزيوني اجازه بگيرد و بيايد آرام روي تخت كنار او بنشيند و از او بپرسد امروز در مدرسه چه خبر بوده؟ يا درباره آينده و روياهاي مريم و رشتهاي كه دوست دارد بخواند، كاري كه دوست دارد داشته باشد و... با هم حرف بزنند، اما سهم مريم فقط حضور گاهگاه پدر در خانه بود و سلامهاي رسمي و حرفهاي معمول كه گاهي بينشان رد و بدل ميشد. بيشترين چيزي كه از كودكي برايش معني آمدن پدر را داشت همين قدمهاي محكم و مقتدر بود به همراه نفسهايي گرم و پر اعتماد.
باز هم كه رفتي تو فكر، مگه فقط پدر ماست كه مريضه؟ ميدوني چند نفر توي دنيا اين بيماري رو دارن؟
صداي شاهين بود كه ميخواست به خواهرش دلداري بدهد، اما اين حرفها بيفايده بود. مريم فقط از بيماري پدر غمگين نبود تا با اين حرفها آرام شود. او حسش را گم كرده بود. وقتي كسي حسش را گم ميكند، تمام دنيايش به هم ميريزد.
تا آنجا كه به ياد ميآورد، از نبودن پدر گله داشت؛ اما اين روزها پدر بود خيلي بيشتر از آنچه انتظارش را داشت، به او نزديك شده بود؛ چون كودكي بيقرار و ناآرام. پدر آنقدر بود كه مريم نميدانست با اين همه بودن چه كند.
همه اهل خانه از وضع موجود ناراحتند و مريم هم چون بقيه؛ اما ته قلبش آنقدرها هم غمگين نيست. او فرصتي را كه هميشه در روياهايش جستجو ميكرد، پيدا كرده بود؛ اما اين راضياش نميكرد. شكستن پدر را نميخواست، انگار از خودش ميترسيد و از بيماري پدر.
حتي نام آلزايمر هم براي او ياد آور خاطره بدي است. اولين بار همسايه دست چپيشان اين بيماري را گرفت. آن وقتها مريم هنوز يك كودك بود. وقتي ميديد پيرمرد مهربان همسايه، ديگر نميتواند تنها به پارك برود و بيشتر اوقات در ايوان تنها نشسته و به جايي خيره شده است، خيلي دلش ميسوخت. پيرمرد مهربان همسايه ديگر نه كتاب ميخواند و نه به مرغ عشقهايش ميرسيد. چشمانش روز به روز بيسوتر ميشد و رنگش پريدهتر. نميتوانست نوههايش را به پارك ببرد و مريم خوب به ياد ميآورد كه گاهي صداي فريادهاي آقا محمود و سيمين خانوم، پسر و عروس پير مرد مهربان همسايه، به خانه آنها هم ميرسيد. وقتي پيرمرد مهربان به خاطر آلزايمر كاري ميكرد كه نبايد. خوب به ياد دارد كه چقدر از آقامحمود و سيمين خانوم به خاطر اين رفتارشان متنفر بود و چقدر براي پيرمرد مهربان همسايه غصه ميخورد، اما حالا آلزايمر از خانه همسايه به خانه آنها آمده. و مريم يكي از دلهرههايش از روزي است كه صداي او يا برادرش به خانه همسايه برود و بچههاي آنها از او متنفر شوند كه چرا سر پدر به خاطر فراموشياش فرياد ميزند.
اما مريم قسم خورده بود به جاي تمام آن روزهايي كه فرصت با پدر بودن را نداشت، اين روزها كنارش بماند و تمام حرفهايي كه مجال گفتنش را پيدا نكرده بود، با او بگويد. هرچند ديگر پدر معني خيلي از آنها را نميفهميد.
پدر از خواب بيدار شد، صداي قدمهايش ميآيد، مريم چشمانش را ميبندد، به دلنشينترين صداي دنيا گوش ميدهد و با خود ميگويد، جاي شكرش باقي است كه هنوز صداي قدمهايش همانقدر محكم و مقتدر است كه صداي نفسهايش گرم و پراعتماد. هنوز هست، هنوز فرصت هست...
منبع: جام جم