آلزايمر دوست داشتني
آلزايمر دوست داشتني
وقتي از در وارد شد، مريم چشمانش را بست تا صداي گامهاي او را بشنود، درست مثل روزهاي كودكي. جاي شكرش باقي است كه هنوز صداي قدمهايش همانقدر محكم و مقتدر است كه صداي نفسهايش گرم و پر اعتماد. هنوز هم با چشمان بسته ميتوان فهميد كه او وارد خانه شده است.
شاهين پشت سر او وارد شد. از صورتش معلوم بود كه اين بار هم خوشخبر نيست. مريم نميخواست بپرسد كه دكتر چه گفته. اصلا اين حرفها و آزمايشها برايش مهم نبود؛ اما از صداي پچپچ شاهين و مادر فهميد كه گويا روزهاي سختي در پيش است.
باورش براي مريم غيرممكن بود. از وقتي به ياد ميآورد، پدر زودتر از بقيه اهل خانه به سر كار ميرفت و ديرتر از بقيه برميگشت. آنقدر كه او گمان ميكرد نبودن و نديدن پدر برايش عادي است. در روزهاي نوجواني هميشه آرزو داشت يك بار فقط يكبار پدر در اتاق او را بزند و مثل سريالهاي تلويزيوني اجازه بگيرد و بيايد آرام روي تخت كنار او بنشيند و از او بپرسد امروز در مدرسه چه خبر بوده؟ روی ادامه مطلب کلیک کنید...

