آغاز توقع، پايان عشق

 

غصه‌ها وقتي بر سرت آوار مي‌شوند، غم‌ها وقتي چون خوره به جانت مي‌افتند و موريانه‌هاي تنهايي وقتي روانت را مي‌جوند كه با ترازوي عقل مي‌افتي به جان دوست‌داشتن​هايت، به جان عشقت.

آن وقت ناخودآگاه حساب و كتاب مي‌كني، اندازه‌ مي‌گيري، من چه كردم او چه كرد مي‌گويي و اين مقايسه خدا نكند برسد به آنجا كه تو زيادتر دوست‌داشته‌اي.

كه تو زيادتر گذشت كرده‌اي، كه تو زيادتر بخشيده‌اي، كه تو زيادتر حتي به اندازه يك سر سوزن، به قدر يك تار مو، در حد يك ثانيه، به اندازه يك قدم بيشتر به پايش دويده‌اي.

درست در همين نقطه است كه فراموش مي‌كني عشق از خود گذشتن است نه از ديگران گذشتن.

فراموش مي‌كني كه عشق ديگران را براي خودشان خواستن است نه براي خود خواستن.

يادت مي‌رود كه عشق ديگرخواهي است نه خودخواهي.

يادت مي‌رود كه عاشق پرنده دوست است نه پرنده باز و:

عاشقي با خود فراموشي خوش است/ سوختن در عين خاموشي خوش است

و فراموش مي‌كني كه​

عاشق اهل ناله و فرياد نيست/ صحبتش جز هرچه باداباد نيست

در اين نقطه كه پاي عقل به عشقت باز مي‌شود و نمي‌تواني عقل معاش‌انديش و ترازو صفت را سه طلاقه كني، اينجا توقعت آغاز مي‌شود و «خود» بيشتر از «او» بروز و ظهور مي‌كند

 منبع: جام جم