به اميد لبخند دخترم زندگي مي‌كنم

من روي تخت و كنار جيمي نشسته بودم. اين اتاق كوچك تنها پل ارتباطي او با دنياي خارج از آسايشگاه بود. جيمي لبخند مي‌زد، ولي چشم‌هايش خسته بود و نشان مي‌داد خيلي خوشحال و سرحال نيست. مي‌دانستم كه او فكر مي‌كند من اصلا متوجه شرايطش نيستم، ولي وقتي به چشم‌هايش خيره شده بودم، لحظه‌اي را تصور مي‌كردم كه متوجه حضور مارگارتا مي‌شود؛ دوست داشتم بدانم واكنش او چيست و چطور از اين خانم جوان استقبال مي‌كند!

***

من شغل جالبي داشتم كه هيچ وقت از آن خسته نمي‌شدم؛ افرادي را كه به شهر ما مي‌آمدند، به مناطق تفريحي و ديدني شهر مي‌بردم و با آنها صحبت مي‌كردم. البته تمام كارم فقط همين گشت و گذارها نبود؛ گاهي هم من بايد به كشورهاي ديگر سفر مي‌كردم تا با فرهنگ مردم ساير نقاط دنيا آشنا شوم. همه اين آشنايي‌ها هم براي تهيه غذاهايي لذيذ و متنوع بود؛ غذاهايي از كشورهاي مختلف كه بايد در رستوران‌هاي زنجيره‌اي شهر به فروش مي‌رسيد.

يك روز در يكي از اين سفرها، جيمي را ديدم كه در اتاق كوچكي در يك رستوران نشسته بود؛ او خيلي ناراحت به نظر مي‌رسيد و مي‌گفت همه زندگي‌اش را بيهوده گذرانده است. پس از اين‌كه دوستي‌ ما بيشتر شد، او بارها به من گفت چطور تمام عمرش با مشكلات مختلف روحي و جسمي مقابله كرده، كارش را از دست داده و همسرش نيز از او جدا شده است. براي همين هميشه اين جمله را تكرار مي‌كرد: «ديگر دليلي براي زندگي‌ كردن ندارم؛ نا اميدم و فكر مي‌كنم زنده بودن يا نبودنم فرقي براي هيچ‌كس ندارد.»

جيمي چند مرتبه اين جمله را به من گفته بود و خودش هم كاملا آن را باور داشت. با اين‌كه من سال‌ها از او كوچك‌تر بودم، اما فكر مي‌كردم شايد بتوانم به او كمك كنم؛ يعني بايد كاري برايش انجام مي‌دادم. جيمي خيلي پير بود و نبايد مي‌گذاشتم در اين دوران با سختي و دردسر روزگارش را بگذراند. براي همين تصميم گرفتم او را با خودم به شهري كه زندگي مي‌كردم، بياورم.

جيمي در شهر خودش كسي را نداشت و اگر چند وقتي پيش من مي‌ماند، بهتر مي‌توانست براي ادامه زندگي‌اش تصميم بگيرد. با هم برگشتيم و جيمي چند روزي در خانه من ماند. اما برخلاف تصورم، حالش خيلي بهتر نشد و همان‌طور افسرده و نگران بود.

هر روز صبح او را مجبور مي‌كردم با من كنار دريا بيايد و راه برود و بعدازظهرها هم در بالكن مي‌نشستيم و چاي مي‌خوريديم. ولي تمام اين كارها بي‌فايده بود؛ به نظر من جيمي انتخابش را كرده بود؛ او نمي‌خواست زنده باشد و زندگي كند.

من هم كم‌كم تسليم شدم و اجازه دادم هر طور دوست دارد زندگي‌‌اش را ادامه دهد؛ دلم برايش مي‌سوخت، ولي كاري از دست من ساخته نبود.

چند ماه گذشت؛ جيمي هر روز ضعيف‌تر و لاغرتر از قبل مي‌شد تا اين‌كه يك روز تصميم گرفتم او را به يك روان‌شناس معرفي كنم. اين دفعه برخلاف ميل جيمي، او را وادار كردم به حرفم گوش كند.

دكتر او را ديد، حرف‌هايش را شنيد و چند جلسه‌اي برايش وقت گذاشت. يك روز از من خواست به ديدنش بروم تا درباره وضع جيمي با هم حرف بزنيم، او مي‌گفت جيمي دوست ندارد زنده بماند و خودش اصرار دارد زودتر اين دنيا را ترك كند. پس من بايد كاري مي‌كردم كه او به زندگي‌اش علاقه‌مند شود. اول او را در يكي از آسايشگاه‌هاي شهر بستري كردم و بعد خودم دوباره به سفر رفتم و به شهر محل تولد جيمي سرزدم تا شايد نشاني از خانواده او پيدا كنم. ماه‌ها در آن شهر ماندم و گشتم تا بالاخره خانم جواني را ديدم كه براساس شواهد مي‌توانست دختر جيمي باشد؛ دختري كه جيمي هرگز او را نديده بود. از او خواهش كردم با من بيايد و جيمي را ببيند؛ اگر آزمايش‌ها ثابت مي‌كرد، او دختر جيمي است، مي‌توانست اميد به زندگي را به پدرش هديه كند.

او قبول كرد، ولي حرفي زد كه برايم خيلي جالب و قابل احترام بود؛ اگر قرار بود ما به جيمي كمك كنيم، لزومي نداشت حتما دختر جيمي پيدا شود، شايد مارگارتا هم مي‌توانست نقش دختري را بازي كند كه ممكن بود اصلا وجود نداشته باشد.

***

حالا دو سال از آن روز مي‌گذرد؛ جيمي خوشحال است و دوست ندارد به اين زودي‌ها دنيا را ترك كند. او تمام تلاشش را مي‌كند تا مارگارتا را شاد و خندان ببيند و مي‌گويد به اميد لبخند او زندگي را مي‌گذراند؛ مارگارتايي كه معلوم نيست واقعا دختر اوست يا نه.

 

منبع: جام جم