هميشه حرفي براي گفتن هست
هميشه حرفي براي گفتن هست
«كاش زودتر ساعت كاري تموم بشه؛ خيلي خسته شدم؛ امشب هم كلي مهمون دارم.»
سارا در حالي كه وسايلش را از روي ميز جمع ميكرد، غرغركنان اين جملهها را زير لب گفت و رفت كنار پنجره ايستاد. سرسري و بيرغبت بيرون را نگاه كرد. نفس عميقي كشيد و دوباره برگشت پشت ميزش و مشغول كار شد. عقربههاي ساعت خيلي كند حركت ميكردند؛ هنوز سه ساعت تا پايان وقت اداري باقي مانده بود ولي سارا ديگر تحمل نداشت. دوباره از جايش بلند شد، پالتويش را پوشيد و به سمت در رفت.
وقتي نزديك در شد، برگشت و با چهرهاي خسته رو به من گفت: «مرخصي ميگيرم و ميرم؛ نميتونم صبر كنم. خداحافظ تا فردا.»
تعجب كرده بودم ولي چيزي نگفتم. البته پس از اين سالها كه او را ميشناختم، ميدانستم هميشه عجله دارد و ميخواهد زودتر كارها را تمام كند؛ براي همين وقتي در خانه بود، دائم به كارهاي اداره فكر ميكرد و دلش ميخواست زودتر يك روز كاري ديگر شروع شود و زماني هم كه در اداره بود، حسرت دقايقي را ميخورد كه در خانه ميگذراند. سارا هيچ وقت از زندگياش راضي نبود؛ چون هميشه به اتفاقاتي كه شايد روزي پيش بيايد، فكر ميكرد.
آن روز بالاخره سارا مرخصي گرفت و رفت. فردا كه به اداره برگشت، هنوز چهرهاش خسته بود. ميگفت مهماني بخوبي برگزار شده، اما چون فرصت كافي براي استراحت نداشته، خوابش ميآيد و حسابي خسته است.
دوباره منتظر پايان ساعت كار بود و دقيقهها را به سختي و حتي با عذاب ميگذراند.
روزها و ماهها همين طور ميگذشت تا يك روز مدير از او خواست كارش را تغيير دهد. سارا كه اصلا انتظار چنين موضوعي را نداشت، حسابي جاخورد و متعجب به مدير نگاه كرد، اما به نظر ميرسيد آقاي دوبرگ تصميمش را گرفته است و خيال ندارد نظرش را تغيير دهد.
سارا هم سكوت كرد و برخلاف ميلش به دفتر جديد رفت و مشغول كار شد. ساعت كارش در آن دفتر كمتر و وظايفش هم سبكتر بود.
شايد به همين دليل سارا خيلي راضي بهنظر ميرسيد. يك روز كه براي انجام كاري به دفتر قبلي آمد، حسابي ابراز رضايت ميكرد و ميگفت ايكاش از اول در همان دفتر كارميكرد.
من هم خوشحال بودم چون سارا دوست خوبم بود و با وجود برخي اخلاقهايش خيلي دوستش داشتم.
دو ماهي از شروع كار جديد او ميگذشت كه تصميم گرفتم سري به آن دفتر بزنم. مرخصي ساعتي گرفتم؛ يك جعبه شكلات خريدم و به ديدنش رفتم.
در را كه باز كردم خانم مسني كه روبهروي در نشسته بود سر بلند كرد و با ديدنم لبخندي روي صورتش نشست. سر چرخاندم، سارا در گوشه چپ اتاق مشغول انجام كارهايش بود.
آرام به طرفش رفتم. تا كنار ميز برسم سرش را بلند نكرد. آهسته سلام كردم. چشمانش كه به چشمانم افتاد از جا بلند شد. مرا در آغوش گرفت و گفت: تو كجا و اينجا كجا؟ چه خوب كردي اومدي؛ داشتم دق ميكردم!
نشستم؛ گفتم: «دفتر دنج و آرومي دارين.» و جعبه شكلات را روي ميزش گذاشتم.
سارا گفت: «آره دنجه اما آدم دق ميكنه از اين همه سكوت.»
فقط لبخند زدم و گفتم: «چه خبر؟»
با ناراحتي و قيافهاي گرفته، آرام گفت: «هيچي، اين جا هيچكي با هيچكي حرف نميزنه. همه سرشون تو كار خودشونه...»
نگذاشتم حرفش را ادامه دهد. از او خواستم يك ساعت مرخصي بگيرد تا با هم قدمي بزنيم.
موقع راه رفتن بدون اينكه سرزنشش كنم، كارها و رفتارش را از چند ماه پيش تا همين امروز با صداي بلند مرور كردم؛ بعد گفتم: «اگه خودت جاي رئيس بودي چيكار ميكردي؟»
چند ثانيهاي سكوت كرد و بعد سر حرفها و درددلهايش باز شد. فهميدم اخلاقش در خانه و ميان خانواده هم همين طور است و دنبال راه حلي ميگردد. قرار گذاشتيم هفتهاي يك بار به همان خيابان بياييم و در مورد اين نوع مسائل با هم حرف بزنيم.
هر دو سر قولمان مانديم.
حالا بيست و دو سال از آن روز ميگذرد؛ دوستي ما خيلي عميقتر شده؛ مسنتر شدهايم؛ زندگيها تغيير كرده است، اما هنوز مسائلي براي گفتن داريم.
حالا هم تا ديرم نشده بايد بروم.
منبع: جام جم