كارن هميشه نگران و عصبي بود. دوستان و آشنايان هم او را با اين خصوصيت مي‌شناختند و مي‌دانستند به محض اين‌كه كوچك‌ترين اتفاقي براي او پيش بيايد، عصبانيت و پرخاش اولين واكنش خواهد بود.

او از دوران كودكي فقط با اين احساسات منفي زندگي كرده و اصلاً‌ به فكر تغيير اين رفتار هم نبود؛ پدر، مادر، خواهر و همسرش هم بارها از او خواسته بودند عادتش را ترك كند ولي جواب او هر دفعه يك جمله خاص بود: «من اينطوري هستم؛ نمي‌توانم جلوي خودم را بگيرم و وقتي عصباني هستم، لبخند احمقانه بزنم!»

او خودش هم مي‌دانست رفتارش ديگران را ناراحت مي‌كند ولي پذيرفته بود ​ كاري از دستش ساخته نيست و بايد وضع را تحمل كند؛ تصور اين‌كه هنگام عصبانيت آب سرد بنوشد، قدم بزند، بخندد يا ده‌ها كار ديگري را كه مشاوران خانواده پيشنهاد كرده بودند انجام دهد، برايش غيرممكن بود.

سال‌ها همين طور پيش رفت و كارن هيچ وقت متوجه صدماتي كه به خودش و اطرافيان مي‌زد، نشد. تا اين‌كه درست سه سال پس از ازدواجش و روزي كه براي جشن سالگرد ازدواج با همسرش به يك رستوران بزرگ و مجلل رفته بودند، احساس كرد پاهايش توان ندارد. وقتي مي‌خواست از روي صندلي بلند شود، حس كرد نمي‌تواند به تنهايي قدم بردارد و بدون كمك راه برود.

ترسيده بود ولي نمي‌دانست بايد چه كار كند. باز هم عصباني شد؛ فرياد زد و همسرش را با اخم و فرياد صدا كرد. اما شرايط بدتر از آن بود كه آنها فكر مي‌كردند؛ پاهاي كارن اصلاً توان حركت نداشت.

آنها با هم به نزديك‌ترين بيمارستان رفتند و پزشكان متخصص هم سريع بررسي‌ها و اقدامات لازم را انجام دادند؛ بعد از چند ساعت، يكي از دكترها به آنها گفت بايد براي درمان به بيمارستاني مجهز در مركز شهر بروند. او ‌گفت كارن دچار مشكلي شده است كه اگر به موقع درمان نشود، هيچ وقت قادر به راه رفتن نخواهد بود.

اين جمله دكتر باز هم كارن را به هم ريخت و عصبانيت او را بيشتر كرد. گريه مي‌كرد، فرياد مي‌زد و حسابي بداخلاق شده بود. اما هيچ يك از اين كارها نتيجه‌اي نداشت.

چند هفته گذشت. كارن هنوز نمي‌توانست به تنهايي و بدون كمك عصا راه برود. اما اتفاق خوبي كه در اين مدت افتاده بود اين بود كه او ديگر عصباني نبود؛ گريه نمي‌كرد و با كسي هم دعوا نداشت.

يك روز مادر كارن علت اين تغيير را از او پرسيد و از جواب دخترش حسابي شگفت‌زده شد. كارن لبخند زد و گفت: «هيچ كدام از دعواها، فريادها، گريه‌ها و اخم كردن‌ها نتيجه‌اي نداشت؛ اما وقتي به جاي همه اين كارها با خدا حرف زدم و دعا كردم مرا نجات دهد، حالم بهتر شد. تصميم گرفتم از امروز به بعد هر وقت عصباني، نگران و ناراحت بودم​ با خدا حرف بزنم و از او كمك بخواهم. او بهتر از هر كسي مي‌داند چطور بايد به من كمك كند.»

امروز چند سال از آن روزها مي‌گذرد. كارن هنوز بايد با عصا راه برود؛ ولي ديگر عصباني نيست. ديگر فرياد نمي‌زند و فقط از خدا مي‌خواهد هيچ وقت او را تنها نگذارد.

 

منبع: جام جم