باز هم به سؤالی برمی‌گردیم که میلیون‌ها دلار می‌ارزد: چه می‌کنید؛ وقتی متوجه می‌شوید که اکثر افکارتان منفی هستند؟اول، باید این افکار را تشخیص دهید و در همان لحظه تشخیص دهید. یعنی باید دریابید که مثلاً این لحظه، بر اساس «نداشتن» یا «ترس» فکر کرده‌اید. این کار بسیار سخت‌تر از آن است که به نظر می‌رسد؛ چرا که شما بیشتر آموخته‌اید که نتیجه‌ی افکارتان باشید؛ نه مالک آن‌ها.  اگر شما مالک افکارتان نباشید و این افکار شما را شکل بدهند، نمی‌توانید انگیزه‌ی افکار را پیدا کنید؛ چون آن‌ها خودشان را توجیه می‌کنند.

ولی اگر مالک آن‌ها باشید، خواهید توانست انگیزه‌ها را دریابید حالا وقتی اتفاقی می‌افتد و شما مچ یک فکر منفی را می‌گیرید، باید صبر کنید و آن را جای‌گزین کنید. مثلاً فرض کنید شما مجرد هستید و یک نفر در یک میهمانی توجه شما را جلب می‌کند. شما فکر می‌کنید که با او ملاقات کنید و بلافاصله اولین فکری که به ذهنتان می‌رسد، این است که پس زده‌شوید و درخواست رابطه‌ی شما مورد قبول واقع نشود. شما به این موضوع توجه می‌کنید و به خودتان می‌گویید: «جالب نیست؟ من داشتم درباره‌ی دیدن فلانی فکر می‌کردم؛ ولی اولین فکرم این بود که مرا پس می‌زند! این فکر از کجا آمد؟ آیا فقط خودم آن را نساختم؟ چرا فکر کردم او نمی‌خواهد با من رابطه داشته‌باشد؟» و می‌دانید، ممکن است هنوز او شما را پس بزند. ولی احتمال این موضوع آن‌قدر نیست که شما فکر کرد‌ه بودید. حتی اگر چنین اتفاقی بیفتد، شما هنوز تغییر دادن روند فکری‌تان را شروع کرده‌اید. و هر وقت که شما یک تغییر کوجک بکنید، این کار شما را به نقطه‌ی مطلوب نزدیک‌تر می‌کند ... نقطه‌ای که در آن شما مالک و هدایت‌کننده‌ی افکارتان باشید!

منبع: تیم بیلیونرها